سلام به دوستای گلم ببخشید که جواب کامنت های خوشگلتون و ندادم من فعلا این وبلاگ و میبندم پاکش نمیکنم ولی مطلبی هم نمیزارم و کلا دیگه تا یه مدت سر نمیزنم ممنون از کامنت های زیباتون
برچسب‌ها:
[ دوشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳٩٢ ][ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()


نامه خدا به همه انسانها... امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی؛ اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی، فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛ شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی. در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری. باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛ اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم. چقدر مشتاقم که به تو بگویم: چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر، یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید. خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی. خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم. من هرگز دست نخواهم کشید... روز خوبی داشته باشی.
برچسب‌ها: نامه ی خدا, خدا جونم, خداوندا, انسان ها
[ جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳٩٢ ][ ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()


خیلی خوبه وقتی که وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت میپرسن وقتی هدیه ات را باز میکند و چشمهایش از خوشحالی برق میزند از خیابان که رد میشوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت میایستد و با خوشرویی اشاره میکند که رد شوی  وقتی دیر رسیده ای و میگوید خودش هم الان رسیده اس وقتی کسی را میخندانی وقت حرف زدن کلمه ای را گم میکنی و او زود حدسش میزند عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز میماند مسیرت با مسیر بعدی تاکسی یکی است فوت کردن قاصدک وقتی تو رو میرسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته نسیم خنک تو تابستون لحظه بیدار شدن از خوابی بد پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر وقتی اخم کرده اما نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد وقتی به جای خداحافظی میگوید....میبینمت وقتی کسی یادش میماند که از چه چیزهایی خوشت میاید هوای توی گل فروشی بوی عطر گل نرگس کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد آخر شب که همه خوابند ..آرامش و سکوت ....
برچسب‌ها: خدا, زندگی, عشق, امید
[ سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳٩٢ ][ ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()



برچسب‌ها: خداوند, لطیف, قرآن, آگاه
[ یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٢ ][ ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()


دلم عروسی میخوادناراحتهیچ کس تو خانواده ما خیال ازدواج نداره حالا بر عکسش خانواده پدریم ماشالله هر ماه 5-6 تا عروسی دارن کم کمشکلافه    

ما هر چقدر به این دختر خاله میگیم شووووووووهر کن میگه تو پیدا کن(از سر باز کردن با متد جدید) بعد همین دختر خاله به فکر دکتری گرفتن تو کانادا ستخنده

دلم بوق بوق زدن  دنبال ماشین عروس میخواد    

دلم اهنگ های چیپ میخواد تکلیف من چیه؟؟

خانواده ی پدریم یه شهر دیگه هستن و ما فعلا نمی تونیم بریم در عروسی هاشون شرکت داشته باشیم تازه اگردعوت کنن تازشم اگرم دعوت کنن یه نفر اونجا هست که من ازش متنفرم دلم نمیخواد چشم به چشمش بیوفته

من عروسی میخواااااااااااام 

دوستم آیدا شهریور عروسیش اما مامی نمیزاره من برم عروسیش چون میخواد ملایر شهر پدر مادریش بگیره ترو خدا دعا کنید بتونم برم دارم دغ میکنم عقدش نتونستم برم حالا عروسیش دوست دارم برمگریه 


برچسب‌ها: عروسی, عروس, جشن, خدایا
[ پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٢ ][ ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()


برای رسیدن به روز های خوب باید چند روزی را بد گذراند


برچسب‌ها: خدا, روز خوب, زندگی, روزبد
[ شنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٢ ][ ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()


راز عشق در این است 

احساس تملک را از خود دور کنی

در حقیقت هیچ کس نمیتواند مال کسی شود

شریک زندگیت را با طناب نیاز مبند

گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند



برچسب‌ها: راز عشق, محبت, عشق, خدا
[ یکشنبه ٩ تیر ،۱۳٩٢ ][ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()


کوچک باش و عاشق که عشق آیین بزرگ کردنت را میداند

 

برید ادامه مطلب با هاتون حرفی دارم


برچسب‌ها: عشق, محبت, خدا, انسان ها

[ ادامه مطلب ]
[ سه‌شنبه ۱٤ خرداد ،۱۳٩٢ ][ ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط زینب قناعیان ] نظرات ()